یک روز عادی من و سلی در دانشگاه !

شنبه ۹۳/۹/۲۲ ساعت ۱۸:۳۶ خونمون

سلی: ارشیا... فردا میری دانشگاه 

من: آره از ساعت نه نه ونیم چطور مگه ؟

سلی: بچه های ما گفتن نمیان

یکشنبه ۹۳/۹/۲۳ ساعت ۱۲:۳۲ نمازخانه دانشگاه

سلی ( در قالب پیام متنی ) : ارشیا ما کلاسمون تشکیل نمیشه یه جا واسه من تو کلاستون نگه دار

من : کجایی؟

سلی: خونه 

من : دیوونه ای پس ؟ چرا میخوای بیای دانشگاه ؟

سلی : آخه این دو سه هفته نمیتونم برم بیرون دلم میگیره 

( دلیلش خیلی منطقی بود کاملا قانع شدم نیست دانشگاه صنعتی خیلی هم بزرگ و دلبازه ! )

ساعت ۱۳:۲۳ بازهم نمازخانه دانشگاه

دانشجوی شماره ۱ : این موبایلی که به شارژه مال کیه ؟ داره زنگ میخوره ( با صدای آروم تر ) چه زنگ  مزخرفی هم داره !

من : مال منه جواب بده لطفا 

دانشجوی شماره ۱ : الو ؟

- ...

دانشجوی شماره ۱ : نه من ارشیا نیستم من دوستشم ...

- ...

دانشجوی شماره ی ۱ : عه ! این چرا داره زنگ میزنه به کریمی ؟

من : به کی داری زنگ میزنی ؟ قطعش کن . موبایل مفت گیر آوردی ؟ میخوای ایمیلات رو هم به حساب من چک کن !

دوباره من : کی بود حالا ؟

دانشجوی شماره ی ۱ : سلی بود پرسید ما الان کجاییم 

( بعله همه ی دانشگاه سلی رو میشناسن ! تازه بنده خداها فکر میکنن اسمش سلاله است که ما بهش میگیم سلی !)

ساعت ۱۳:۳۰ دانشکده کامپیوتر کلاس ۴۲۵

من : این استاده خیلی باحاله

سلی : فیلم های محمد حنیف رو نشونت دادم ؟

من : نه  ببینم

( حالا فیلم داره پخش میشه با حداکثر ولوم با صدای سخنرانی های سلی !)

صدای سلی : این موجود شدیدا فکور است ( با ریتم راز بقایی بخونید !)

(حالا این سلی داره خودشو میکشه بچه اصلا محل نمیزاره !)

صدای داداش سلی : خب برو کنار بذار بذار اطرافو ببینه 

(اینجا داره تصویری از شصت پای داداش سلی پخش میشه ! )

صدای سلی : نه من میخوام نور تو چشمش نخوره !

صدای نازک شده ی سلی : گوگولی عمه ...

( ادامه ی مکالمه به علت جک بودن بیش از حد سانسور شده است !)

 دانشجوی شماره ی ۲ : بچه ها liberty امروز مدل موهاش رو عوض کرده 

( توضیح : لیبرتی همون طور که میدونید نام اون مجسمه ی معروفه که فرانسوی ها به عنوان نماد صلح به آمریکا دادند . مجسمه ی یک زن که توی یه دستش کتابه توی اون یکی یه مشعل تاجش هم چندتا شاخ داره از اون جایی که گیس های این شازده پسر سیر صعودی داره و گویا جاذبه بهش اثر نمیکنه درست مثل تاخ مجسمه آزادیه اینه که ما بهش میگیم لیبرتی ! )

دانشجوی شماره ۲ : حلا دیگه باید بهش بگیم کاکلی !

سلی : من نمیبینمش 

من : همین طور بشین من یه عکس ازت بگیرم اونم تو بک گراند بیفته !

دانشجوی شماره ۳: پاشید بریم بچه ها نیم ساعت گذشته استاد نیومده دیگه 

( حالا سلی این همه راهو برای کلاس این یارو اومده بود !)

ساعت ۱۴:۱۰ وسط جاده قدیم قم تهران !

من : سلی بیا بریم دیگه سرویس بعدی سه و چهل دقیقه میادا !

سلی : نه من صبر میکنم با سرویس میام 

من ( با جیغ ) : مواظب باش اینجا جاده است ها اینطوری میپری وسط !

من : من میبرمت خونتون بیا 

( یه پراید سفید جلوی پامون توقف میکنه )

 راننده : خواهرا مستقیم میرم ها 

( حالا راننده یه آدم ریشو من فکر کردم الان از حوزه برگشته داره میره جمکران برای عبادت !)

من : نه 

( راننده دنده عقب میره از دانشجوی شماره ۴ میپرسه )

راننده : شما چی خواهر ؟

دانشجوی شماره ۴ : نه

راننده : میخوای سیصد تومن بدی با اتوبوس بری خب بیا من میرسونمت 

دانشجوی شماره ۴ : گمشو 

راننده با اشاره به دانشجوی شماره ۱ : این با این که سنش از تو کمتره خوشگل تره 

دانشجوی شماره ۴ : گمشو 

(راننده یه بوس میفرسته و با خنده میره )

سلی : دقت کردی اصن به ما نگاهم نکرد ؟

من : آره یعنی اینقدر ضایعیم ؟!

دانشجوی شماره ۱ : بین منو این دوستمون شک داشت !

سلی : تو هم چون کنار ما ایستاده بودی زیاد بهت گیر نداد !

ساعت ۱۴:۲۱ میدان مطهری 

سلی : ارشیا کجا داریم میریم ؟

من : نمیدونم 

سلی : این چیه ؟

من : نمیدونم 

سلی : این منوریله؟

من : نمیدونم 

سلی : اون حرمه ؟

من : اینو دیگه میدونم آخه آی کیو گنبد حرم آبیه ؟

سلی : این جا یه جوریه 

من : چه جوریه ؟ 

سلی : غمگینه 

من : چرند نگو 

ساعت ۱۴:۲۴ دقیقه تاکسی

(سلی بین منو یه آقاهه نشسته مچاله هم شده در واقع رسما منو بقل کرده اون یارو هم با آرامش داره هات داگ میخوره با سس!)

ساعت ۱۵:۱۰ بلوار شهید کریمی بقل خونه سلی اینا

من: اینجارو بلدی بری یا بیام باهات ؟

سلی : بیا بریم خونمون 

( درحالی که دستکش منو میکشه !)

من : اون دست کش هیچ نقطه اتصال دیگه ای با من نداره الان در میادها !

و ادامه ی کل کل ...

/ 10 نظر / 3 بازدید
مژگان

قشنگ بود راستی عمه شدن سلی رو تبریک میگم اصلا خبر نداشتم دنیا اومده. نمیدونستم تو دانشگاهم سلی صداش میکنن یادمه یه بار تو سرویس قرار گذاشتیم وقتی رفتیم تو شریف دیگه فاطمه صداش کنیم همه که مثلا جلوی پسرا سلی صداش نکنیم. یه روز من و دوستم رفتیم بیرون تا دم خوابگاه تاکسی گرفتیم یارو چون خودش دانشجوی دانشگاه تهران بود به جای 10 تومن 5 تومن بامون حساب کرد.[لبخند]

مهسا

وای وای وای....یعنی در توصیف میزان قهقهه هایی که زدم ناتوانم...اشکم در اومد،آثار تلاش هام واسه خط چشم کشیدن ماسید بهم اصلا....وااااااااااااااااي دلم درد گرفت از خنده!"گوگولی عمه"!!!من باید اون فیلمه رو ببینم،به سلي بگو زودتر وايبرشو راه بندازه دیگه!چه قدر خوبه شما دوتا افتادید وردل هم!کاش منم بودممممم....هييييييي روزگار!تازه این یه روز عاديش بود!خدا رحم کنه به غیر عادی اش!قدر قلم طنزتو بدون! چقدر ما حسادت برانگیزیم...جدی میگم،من غیر از خودمون گروه های دوستی ای که اینقدر بوحال باشن ندیدم،یعنی اصولا من استعداد خاصی در دوست شدن با ادماي خاص دارم:-)))))))))))))

فائزه

[قهقهه][خنده][قهقهه][خنده]مرسی فاطمه زهرا ی عزیز,خیلی جالب بود.جدی جدی من عاشق قلمت و نحوه ی بیان اتفاقاتت شدم,خیلی خوبه که میتونی جنبه ی طنز ماجرا رو تو نوشته هات حفظ کنی.لطفن بازم از این پستا بذار.دوز دارمشون[نیشخند].

arshia

[خجالت]

سلی

این حرفای بنده در فیلم رو به شدت تکذیب میکنم حال تایپ ندارم بعضی جاها ضایعتر بود

سلی

این جلسه نمایش فیلم بود جلسه بعد تحلیل فیلم ارشیا هفته بعد که میای یونی؟

arshia

نه نمیام راستی سلی باید یه پست بذاری داستان شیرینی و کریمی و اون پسره بدبخت که دستش رو هوا خشک شد و شیرینی که دادی ما رفتیم تو کلاس جلوی چشمان حسرت بار بقیه خوردیم و... رو مبسوط تعریف کنی !

فائزه

راستی جریان این گنبد ابی چی بود؟من هر روز از مطهری رد میشم ولی گنبد ابی ندیدما؟!

arshia

چرا ببین یه گنبد هست نیمه کاره است پیچ پیچیه نصفش فیروزه ایه نصفش آجری اونو میگم

arshia

چرا ببین یه گنبد هست نیمه کاره است پیچ پیچیه نصفش فیروزه ایه نصفش آجری اونو میگم