پسر بیچاره !

دیگه نزدیک امتحاناته و بازار جزوه کپی کردن داغ !

منم که اصلا اعتقادی به جزوه نوشتن ندارم ! ولی خب همیشه دوست های دلسوزی پیدا میشن که به زور ببرنت انتشارات تا برات جزوه کپی کنن ! اونم نه جزوه ی خودشون جزوه ای که با کلی بدبختی و تو صف ایستادن و وقت قبلی از خرخون کلاس گرفتن!(یاد بگیرید ! همچین دوستایی دارم من !)

خلاصه این که با بی حوصلگی تو صف طولانی انتشارات ایستاده بودم و داشتم وراجی میکردم « چرا تو این دانشگاه همه قدشون اینقدر کوتاهه ؟! » 

دوستم تعجب کرد « کجا قدشون کوتاهه بیچاره ها ؟ کی مثلا اینجا قدش کوتاهه ؟! »

منم یه کم اطرافمو نگاه کردم بعد به یه پسره که کنارم ایستاده بود اشاره کردم « مثلا این !»

دوستم و پسره با چشمای گشاد شده فقط نگاهم کردن ، دوستم که از خجالت سرخ شده بود و مدام به پام لگد میزد پسره هم مردونگی کرد ندید گرفت ! حالا بیچاره بالای یک متر و نود قدش بودا ! ولی من تو مود غر زدن بودم کم هم نمی آوردم ! 

تا این که بالاخره نوبت ما شد ولی مگه یکی دو صفحه بود لامصب ! من که باورم نمی شد استاد سر کلاس اینقدر درفشانی کرده باشه ! 

هیچی دیگه بالاخره کلافه شدم و با یه حرکت ناگهانی عقب گرد کردم که از جمعیت زیادی که اطرافمون بودن بزنم بیرون که کوله پشتی بزرگ ،سفت و متراکمم که یه پالتو و شال گردن هم به زور توش فرو کرده بودم محکم کوبیده شد تو سینه ی همون پسره ! بدبخت از درد مچاله شد ! منم یه معذرت خواهی سریع کردمو رفتم !

رفتم یه چندمتر اون طرف تر به دیوار تکیه دادم و ایمیلامو چک کردم که دوستم صدام زد برگه ها رو ازش بگیرم تا یه سری دیگه هم برای یکی دیگه از بچه ها کپی کنه ! 

برگه هارو ازش گرفتم ، حالا موبایلم تو دستم چپم بود ، یه دسته برگه تو دست راستم ، چندتا کاور زیر بقلم ، پالتوی همون دوستم رو بازوی چپم ، یه دسته برگه تو دهنم (!) ، کیفم رو شونم ، چادرم هم از سرم افتاده بود ! 

دیدم یه صندلی کنار سالنه که کیف یه نفر روشه ، دسته ی صندلی هم برگشته بود . پام رو بلند کردم که دسته اش رو درست کنم که وسایلم رو بذارم روش یه دفعه پام رفت تو شکم یه نفر !!!

سرمو بلند کردم دیدم باز همون پسره ی بخت برگشته است که اومده کیفش رو از روی صندلی برداره ! خلاصه بازم مردونگی کرد هیچی نگفت ، برگه هارو ازم گرفت ، دسته ی صندلی رو صاف کرد ، برگه هارو گذاشت روش ، کیفشو برداشت و فرار کرد !

عصر همون روز داشتم با عصبانیت ( دیگه عصبانیتمو خودتون تصور کنین !) تند تند تو راهرو راه میرفتم یکی از دوستام هم پشت سرم میومد یه دفعه دیدم همون پسره از روبرو داره میاد منم که میدونید خیلی به آدما زل میزنم ! دوستم یواش گفت « من درستش میکنم » 

همون طور که تو چشمای پسره خیره شده بودم یه دفعه داد زدم « چطوری مثلا  میخوای درستش کنی ؟»

بدبخت کپ کرد . یه کم منو عاقل اندر سفیه نگاه کرد ، یه کم دور و اطرافش رو نگاه کرد ببینه کی رو میگم ! بعد که دوستم رو دید انگار خیالش از سلامت عقل من و خودش راحت شده باشه نفس عمیقی کشید ورفت !

کلاسام که تموم شد داشتم به سمت خروجی میرفتم که باز همون پسره رو دیدم که اونم داشت با دوستش به طرف خروجی میومد تا نگاهش به من افتاد آروم یه چیزی به دوستش گفت و یه دفعه دوتایی مسیرشون رو عوض کردند و با قدم های بلند دور شدند !

فکر نکنم پسره دیگه تو دانشگاه پیداش بشه ! من که اگه جای اون بودم از ترس جونم هم که شده ترک تحصیل میکردم ! 

/ 4 نظر / 7 بازدید
خريد شارژ

سلام خريد شارژ ايرانسل خريد شارژ همراه اول خريد شارژ رايتل و تاليا با روش هاي جديد و سريع به سايت ما سر بزنيد و با خريد شارژ در قرعه کشي روزانه شارژ شرکت کنيد *789*780# www.usharj.com

فائزه

وای!وای!ترکیدم از خنده!خیلی باحال بود,خخخخخخ.دمت گرم[قهقهه]

مژگان

اونجا که گفتی تو مود غر زدن بودم رو کاملا میتونم جلوی چشمم تصور کنم مثل سر زنگای شیمی و زبان و ...

مهسا

بیچارگی و دیگر هیچ...!