تجربه ی نزدیک به مرگ !

من دارم درمورد یک تجربه ی نزدیک به مرگ باهاتون حرف میزنم !

دیروز وقتی داشتم از دانشگاه برمیگشتم نزدیک بود یه کامیون کتلتم کنه ( قابل توجه اونایی که موقعیت دانشگاه صنعتی قم رو نمیشناسند : وسط جاده ی قدیم قم _ تهران پر از کامیون و تریلی هایی که با حداکثر سرعت حرکت میکنند و توجه کنید که هیچ پل هوایی هم وجود نداره ! البته جلوی دانشگاه پردیس یه پل هست ولی همه ترجیح میدن توسط یه کامیون له بشن تا اینکه  به سخنرانی پردیسی ها  در باره ی شرایط مزخرف دانشگاه صنعتی گوش بدن !  قهر )

داشتم میگفتم هیچی دیگه به خیر گذشت با وجود اینکه با چشمای خودم عزرائیل رو دیدم که اونور خیابون داره بای بای میکنه ! بای بای

گذشت تا اینکه رسیدم به خیابون خودمون همون طور که سرم توی مجله بود و داشتم یه مقاله درمورد خورو های سری legends  بوگاتی میخوندم از کنارم صدای مهیبی شنیدم مثل صدای خالی کردن تیرآهن !

به هرحال توجهی نکردم چون رسیده بودم به قسمت که  " این سوپر اسپرت افسانه ای توسط یک پیشرانه 8 لیتری 16 سیلندر ... "

که دیدم یه آقایی داد زد یا ابوالفضل و به طرفم دوید !

تازه اون موقع بود که کنارم رو نگاه کردم ودیدم به فاصله ی نیم متر از من دوتا ماشین چپ کردن ! یکیشون روی سقفش و درست کنار من متوقف شده بود و اون یکی هنوز داشت ملق میزد !

ینی ماشینی که کنار من ایستاده بود اگه یه دور دیگه میزد من الان اینجا نبودم !اوه

یه خانومه دوید طرفم و پرسید خوبی؟

من همین طور گیج نگاهش کردم تا اینکه یه نفر داد زد فاصله بگیرید داره منفجر میشه!

 دیدم یکی از ماشین ها داره خفن دود میکنه از توش هم صدای جیغ یه دختر میاد منم آدرنالین خونم زد بالا داد زدم : موتور رو خاموش کن ! یکی باتری رو قطع کنه !

بعد زنگ زدم به اورژانس میگم سر خیابون مالک اشتر تصادف شده میگه : کدوم مالک اشتر ؟ میگم زنبیل آباد میگه : کدوم زنبیل آباد ؟ میگم : بابا خیابان بکایی میگه : بالاخره بکایی یا مالک اشتر ؟!

دیدم خیلی داره شر و ور میگه قطع کردم !عصبانی

بعدم دیگه صبر نکردم ببینم چی میشه چون گلاب به روتون بدجوری تحت فشار بودم!نیشخند

خوب که نگاه کردم دیدم اون طرف خیابون عزرائیل داره آسفالت رو گاز میزنه !کلافه

از دیروز تا حالا جرئت نمیکنم از خونه بیرون برم. عزرائیل خیلی از دستم شاکیه ! میترسم ایندفه اسید بپاشه تو صورتم !استرس

/ 7 نظر / 8 بازدید
زهرا

سلام خوبي؟ پست جالبي بود , بهم سر بزن لينکي دمت دوست عزيزم توهم منو به اسم جوک روز لينک کن

نفیس

واقعا؟ حالا اون دختره زنده موند؟ خدا رو شکر کن سالمی[تعجب][تعجب]

مهسا

من بودم جو گیر میشدم می پریدم تو ماشین دختره رو نجات بدم.همچین آدم باگذشتي ام من!!!راستی من به طور جدی قصد دارم کلاس فرانسه هم برم! میدونی،الان یه عکس دیدم،نگین از جنازه ای که تشریحش کرده بودن گرفته بود گذاشته بود توواتس آپ...وحشتناک بود.وحشتناک تر از اونی که فکر کنی...خیلی حالم بد شد.من دووم نميارم.اصلا و ابدا!بلکه افسردگی ای شيزوفرني ای چیزی بگیرم نرم خرم آباد!نمیخوام!الان که گفتی عزرائیل باز یاد جنازه هه افتادم.واااای! بابا دختر مواظب باش،من با این همه ديوونگيم وسط خیابون مجله نميخونم!تو دیگه کی هستی!

مژگان

وای من عاشق تشریح هستم و البته خاطره جالبی بود نزدیک بود از دستت راحت بشیم نشد دیگه حیف شد

ارشیا

نگفتم که دختربچه ! دختره از منم بزرگتر بود ! بعدم اگه میرفتم نجاتش میدادم فحشم بهم میداد چون یه پسره که اتفاقا به چشم برادری خیلی هم خوشتیپ بود از تو ماشین کشیدش بیرون ![چشمک] من اگه میرفتم جلو میگفت برو عقب بذار اون آقا خوشتیپه نجاتم بده!

ارشیا

[بازنده] دقت کردید من دوباره ایرانی شدم ؟! آخرش هم نفمیدم این ملیت رو بر چه اساسی تعیین میکنه ! باور کنید این یکی از مهمترین دغدغه های زندگی منه!