اندرون تاکسی!

باید میرفتم جلسه شعر،شدیداهم دیرشده بود و عجله داشتم.تاسرخیابون دویدم،اونجا هم منتظر ماشین وایستادم.طبق نصیحت والدین گرامی،فقط و فقط هم منتظر ماشین زرد!!!بودم.ولی آخه کوماشین?پرنده پر نمیزد!بعد از دو ساعت یه لنگه پا زیر نور مستقیم خورشید واستادن،بالاخره یه ماشین زرد!!!جلوم و استاد.دیدم یه مرده جلونشسته یه پسره عقب.موندم سوارشم...نشم?یه نیگا به ساعت کردم دیدم واقعا دیرم شده.دلو زدم به دریا و سوار شدم.خودمو تاجایی که میشد چسبوندم به در.گفتم خداروشکر خلوته هیچ مسافردیگه ای پیدا نمیشه.ولی...ماشین دو قدم جلونرفته بود که یه دختره ی تپل هم سوار شد!یعنی بدبختی حقیقی ها!پسره ی کصافط هم نه یه ذره جابجاشد نه هیچی!همینجوری طاق باز نشسته بود.راحت!انگار خونه خاله س.بیشعور!القصه...دیگه کم مونده بوددختره رو بغل کنم.یعنی این عملیات هایی که من در راستای تلاش برای نخوردن به پسره کردم جیمز باند درتمام سری فیلم هاش نکرده!!!مخصوصا سر پیچ ها...وای وای چنان شیرجه میزدم صندلی جلویی رومیگرفتم انگار میخوام تاج ملکه انگلیسو بغل کنم!علیرغم تمام کوششها گوشه ی چادرم با یارو برخورد کرد یه بار.وقتی هم که پیاده شد کم مونده بود اشک شوق بریزم...!آخه بااینکه نگاهش نکردم احساس میکردم وقتی راننده فرمونو میپیچیونه ومن رنگم عین گچ میشه بهم پوزخند میزنه!یه احساس درونی بود...احساس کصافط شناسی...میفهمین که????دیگه من باشم وقتی مطمئن نیستم قراره کناریه زن بشینم سوار ماشین شم!حالا من اینو به مامانم نگفتم ولی موقع برگشتن بهم زنگ زد گفت کنارت زن نشسته یامرد????باور کنید این مامانا از سیستم ماهواره ای ناسا پیشرفته ترن....والا به خدا!

/ 2 نظر / 6 بازدید
دانلود کده

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... به من هم سر بزنید و امیدوارم موفق باشین.

nafiseh

یعنی مامانت اینقدر گیره؟ من اگه چن ساعت بعد از غروب آفتاب برم میگه کجایی؟ شب بیا خونه