اعتراف میکنم که...

سلام بچه ها،این اولین پست منه؛

خب مطمئنم هممون تو زندگیمون وبیشتر تو بچگیامون یه کارایی انجام میدادیم که واقعن احمقانه بوده والان با یادآوریشون خندمون میگیره .من میخوام یه سری از کارا وافکارمو براتون بگم،اینم در نظر بگیرین که من ادم رویایی وتخیلی ای بوده وهستم:

1-باید اعتراف کنم که وقتی بچه بودم (حدودا 5-6ساله)یه روز یه فیلم سینمایی دیدم که فک کنم اسمش راز قلعه اسرارامیز بود یا یه چیزی تو این مایه ها،این قصره توی فیلم پر از راه مخفی و راهرو های تو در تو بود ومن اولین بار بود که همچین چیزی رو میدیدمو ودرک میکردم.باید بگم که از همون لحظه عاشق را مخفی شدم مخصوصا اون دسته راه مخفیایی که پشت شومینه قرار داره.بعد از تموم شدن اون فیلم به مدت دو هفته تمام سوراخ سمبه های خونمونو به امید پیدا کردن راه مخفی  گشتم .بیشترین شکم به تاقچه اتاق مامان بابام بود چون هم گچ بریاش شبیه فیلمه بود هم ایینه شمعدون مامانم .خلاصه که ور رفتن بیش از حدم با شمعدون موجب سقوطش و کج شدن یکی از شاخه هاش شد!نیشخند  

2-باید اعتراف کنم که وقتی 5-4سالم بودم یه نظریه واسه روز و شب برای خودم ساخته بودم ومطمئن بودم که درسته واون این بود که وقتی که خورشید تو آسمونه هوا روشنه وروز ولی وقتی که شب میشه خورشید رفته پشت کوه تا واسه پشت کوهیا روز درست کنه.یعنی وقتی واسه ما روزه واسه پشت کوهیا شبه وبلعکس.این ایده از دیدن طلوع و غروب خورشید به ذهنم رسیده بود و اینم در نظر بگیرید که هرجا میرفتیم من نظریمو با افتخار به بقیه اعلام میکردمیول 

3-باید اعتراف کنم که وقتی بچه بودم ،البته قبل از مدرسه رفتن  بعد از دیدن چندتا فیلم وکارتون که عروسکا توش جون داشتن و حرف میزدن به فکرم رسید که از کجا معلوم بقیه ی عروسکا اینجور نباشن؟بعد تصمیم گرفتم عروسکامو غافلگیر کنم به این صورت که میچیدمشون کنار هم توی اتاق بعد در و میبستم و میومدم بیرون بعد از چند دقیقه یهو درو وا میکردم که مچشونو حین حرف زدن بگیرم!یا مثلن جایی که میدونستم عروسک هست یه یهویی واردش میشدم.بعد از 4 روز تلاش شبانه روزی برای پی بردن به راز عروسکها دیگه نا امید شدم و به این نتیجه رسیدم که اونا خیلی زرنگن و به این راحتیا دم به تله نمیدن!باید به عرضتون برسونم که تا اول راهنمایی بر این عقیده که عروسکا هم جون دارن استوار بودم و هراز گاهی سعی میکردم مچشونو باز کنم! البته هنوزم که 18 سال سال سن دارم اگر عروسک یا جسم بی جانی به سخن در بیاد اصلن جیغ نمیکشم ومثل کارتونا در نمیرم،بلکه باهاش خوش و بش میکنم. ..دیوانه هم خودتونید!زبان

4- دیدین وقتی یه مدت به خورشید یا منبع نوری نگاه میکنید بعد به جای دیگه ای نگاه میکنید یه دایره های سبز و قرمزی جلوی چشمتون میبینید؟ خب باید اعتراف کنم که من فک میکردم این دایره رنگیا سفینه های موجودات فضایین وبا این کار میشه از پوشش نامرئی شون بگذری و ببینیشون.البته اینو دیگه به کسی نگفتم چون میخواستم فقط خودم آدم فضایی هارو ببینم!از خود راضی

خوب این بود بعضی از اعترافات منوامیدوارم خوشتومن اومده باشه وشما هم کارای جالبتونو اعتراف کنید

پ.ن:برای دیگر دوستان نویسنده که حتمن پیش خودشون فکر میکنن که من دیگه از کجا سبزشدم،باید بگم که من همون دوست دوران راهنمایی مهسام که تابستون سینما هم اومد بودم.                                                                                                                                                                                                                                                                        

/ 3 نظر / 4 بازدید
مهسا

تو جشن تولدم بودی تازه!کلی هم راجبت حرفيدم! دستت درست!

مژگان

سلام خوش اومدی در مورد مورد اول و سوم باهات مشترک بودم

فائزه

مرسی مژگان جان.خخخخخ خوشحالم که در این موارد مشترکیم.البته من این پروسه رو برای پیدا کردن ادم کوچولوها و حیوانات سخنگو هم پیاده کردم![نیشخند] البته خودم بیشتر با مورد چهارم حال میکردم[خجالت]