روز اول

سلام

میخوام خاطره روز اول رو تعریف کنم. خوب البته ما یک هفته تمام کلاس نداشتیم و بچه ما رو مسخره میکردن میگفتن شما میرید هتل فیزیک نه دانشکده فیزیک. خلاصه منظورم از روز اول روزیه که برای اولین بار قرار بود کلاس هامون تشکیل بشه که به مناسبت برگذاری جشن ورودی ها تشکیل نشد. ما رو بردن به امفی تئاتر. اولش فقط خیلی خلاصه و مختصر سوره کوثر رو خوندن و وقت مارو نگرفتن. بعدش در حد 7 یا 8 دقیقه رئیس دانشکده برامون صحبت کرد که خلاصه حرفاش این بود که درس بخونید. بعدش یک روحانی که استاد اندیشه و تفسیر هم هست شروع کرد. گفت به نطرتون پول بهتره یا دانش ما همه یک صدا:"پول" رئس دانشکده و یک استاد دیگه که کنارش نشسته بودن هم تایید کردن بعدش کلی ایه و حدیث خوند و گفت حالا به نطرتون پول بهتره یا دانش بازم همه هم صدا به اتفاق رئس دانشکده و استاد مشفق گفتیم:"پول" روحانیه هم گفت دیگه حرفی ندارم ولی رئس دانشکده یه ذره ماست مالی کرد گفت نه ما از پول استفاده میکنیم برای رسیدن به علم و... . ولی ازش خوشم اومد کلا 5 دقیقه ای حرفش تموم شد.بعدش استادی به اسم استاد مشفق اومد سخنرانی کرد و اولین خواستش از بچه ها این بود که عاشق نشید. بعد اون مارو با انجمن ها و تشکل های علمی مختلف اشنا کردن و دانشکده رو بهمون نشون دادن. بعدش رفتیم نهال بکاریم. ورودی های هر سال از سال 1308 تا حالا ردیف نهال میکارن. یک سری از بچه های بی ذوق اصلا بیل نزدن ولی بنده به شخصه کلی بیل زدم هم موقع کندن زمین هم موقع پر کردنش. نکته ی جالب این بود که دختر ها خیلی بهتر از پسرها بیل میزدن. البته یه نفر بود که خوب بیل میزد که اونم مسخره میکردن میگفتن قشنگ معلومه قبلا حمال بوده.سال بالاییه میگفت زمین دانشکده قبلا دست المانی ها بوده و وقتی یکی از ورودی ها داشتن نهال میکاشتن یکسری کتاب قدیمی المانی پیدا کردن و دادن موزه. خلاصه این روز اول ما بود. چون فردا امتحان دارم(ینی از حالا شروع شد) باید همین جا تمومش کنم.

دانشکده فیزیک

/ 3 نظر / 5 بازدید
حسین

سلام جالب بود زيبا و دلنشين - اگه دوست داشتيد و حوصله کرديد يه سر به ما بزنيد که خيلي خوشحال ميشيم[گل]

مهسا

لااقل می گفتی چه امتحانی داری!

[گل][گل][گل][گل][گل][گل] عاشق بشوید اما بعد از گرفتن مدرک دکتری... از کجا معلوم قبلاَ ها مشفق خودش هم عاشق شده... فقط بلداَ به بچه ها گیر بدهند[پلک]